تو که هستی
تو که هستی که بی تو
من چنین از هم گسیخته ام
چرا
چراهرگز نمیتوانم
تو را بشناسم
زن
زن
زن
آه چقدر
چقدر با این واژه بیگانه ام
اما بیش از آنچه از تو بترسم
به تو احتیاج دارم
آه بیش از آنچه از تو بترسم
به تو احتیاج دارم
به تو احتیاج دارم
تو که هستی
چشمانم هرگز تو را
نخواهند فهمید
ای بیگانه با من
چرا هیچگاه نمیتوانم
تو را کشف کنم
چگونه تو را باور کنم
ای سرا پا زنانگی
تو به اندازه ی منی و
من هیچگاه تا انتهای تو
نخواهم رسید
اما بیش از آنچه از تو بترسم
به تو احتیاج دارم
آه بیش از آنچه از تو بترسم
به تو احتیاج دارم
به تو احتیاج دارم

چراغی در دست
برای چشمان تو
او نه پنهان در غبارها
از امتداد روشنی نگاه تو خواهد آمد
اما گاهی سعی کن چیز دیگری را بیابی
چون به عشق دست پیدا نخواهی کرد
اگر آنکه باید تو را بیدار نگه دارد پیدا نشود!
ی
اینک توئی بال من و
امید راه من
ای مهتاب یلدا
به شب های بی ستاره ام
پرتو فشان به تنهائی این مرد
من باتو کاملم
اینک توئی نیاز من
با من بیا و قلبت را سرشار کن ز عشق
تا همنوا شویم با
سرود پرندگان
و من ایمان دارم
به دستان مهربان تو
باور کن مرا
باور کن مرا که فقط برای تو زنده ام
وبا من بخوان
با من بخوان سرود آغاز زندگی
ای زندگانی من
ای زندگانی من
با من بمان

ولی دور
تو اینجائی
چه تنها من
در پی تو
هنوز بیهوده می گردم
چه زیبا تو
در پی من نشستی و
هنوز تنهائی
تو
نه یه سایه
یه خورشیدی
که می تابی
غروب سرد در چشمان من
به پای تو سحر
تو پیدائی

مدت هاست دل به این تکه چوب و
خاک پیش پایم بسته ام
آرزو هایم را
با خط خطی کردن بر تن این خاک
جستجو می کنم
نه دل خوش به ابر های خالی
و نه دست گیر سایه های رفتنی ام
اینگونه مرا آزارم نده
ببین
کفش هایم هنوز بزرگ نشده اند
تعجب میکنی
گاهی کفش هایم به دست میکنم
با هیچ باد رهگذری
کودکی تابستان از دستانم
نخواهند افتاد
حرف های تو
با خط خطی های نقش خاک من
از باد دیگری میگوید
حرف هایت را نمی فهمم
به گوش بیابان باران می گوئی
ولی باتو همان گونه حرف می زنم
که با گیاه خشکیده می گویم
او
تمام راز مرا می داند
نه مثل آن بوته ی خشکیده
بگو که حرف های مرا
پس از این
به کدام دشت خواهی برد
اینگونه مرا آزارم نده
آه اینگونه...

عشق گم شده ی من
از من چیزی به دل نگیر
چنان که باید
برای تو نجنگیدم
تردید
بازوان مرا سست کرد
به چیزهائی که
نباید دل ببندم دل بستم
آه
به چیزهائی که
نباید دل ببندم دل بستم
ولحظه به لحظه تو را از خود دورتر دیدم
یک نشان
یک نشان از خودت بگذار
تا دوباره برخیزم
تنها این را میدانم
زمان با ما خواهد ماند
شاید جائی دیگر...
شاید زمانی دیگر...
از من چیزی به دل نگیر
عشق گم شده ی من
از من چیزی به دل نگیر
کمی طول خواهد کشید
تا بر بازوانم
این زخم کمی التیام یابد
از نبردی باز گشته ام
که آن نیز وانهاده ام
من همه چیزم را وا نهاده ام
فردا را اینجا می مانم
تا آنچه را گرو گذاشته ام باز پس گیرم
تا بار دلبستگی ها را زمین بگذارم
آه کاش میدانستم
اکنون چند آبادی بین ما فاصله افتاده
از من چیزی به دل نگیر
عشق گم شده ی من
از من چیزی به دل نگیر
من نتوانستم خودم را
به تو برسانم
به چیزهائی که
نباید دل ببندم دل بستم
آه به چیزهائی که
نباید دل ببندم دل بستم
سایه ی دیوار های گلی
مامن من نبود
مامن این مرد سوخته ی آفتاب
هرکجا قدم گذاشتی
یک نشان
یک نشان از خودت بگذار
تا دوباره برخیزم
تنها این را میدانم
زمان با ما خواهد ماند
شاید جائی دیگر...
شاید زمانی دیگر...

نه سنگینی پلک
به گرمی نگاه
تو
تا ابد درچشم منی
آرام
من
اما عاشقانه
فقط حرفم
در گوش تو
چشمانم
تمام تو
وتمام تو گاهی
دلبسته ی حرف های من
و آرام
در کنارم میگیری
میدانی
حرف هایم تمام نمی شوند وقتی
نگاهم توئی

بی ریشه ها
تبر به ریشه ی خشکیده ی من آورید
امروز جشن برگریزان من
خوش برقصید
بر این خشکیده
تا روز روزتان است
تا آخرین برگم از شاخه چکیده
پای بکوبید زخم بگوئید
که میدانید
گریه فقط زبان من است
روزی است
روزی است درمیانه ی راه
در تحمل من
در بی خبری شما
بادی است سرد
سرد
رها
در جستجوی برگ
آن زمان که نمانده
برگی از شاخه ی من
وبه برگ شادابید
روزی است
روزی است درمیانه ی راه
در تحمل من
در بی خبری شما
بادی است سرد
سرد
رها
در جستجوی برگ
به جز ریشه را برد
پس آن شام بی سپید
بی ریشه ها
پناه به ریشه ی خشکیده ی من آورید

تمام کن!
روی تمام تردیدها
خط بکش
وبگو فقط تو
می ترسم صبر کنم و
زمانی تو دیگر نباشی
و من چه خوشبخت خواهم بود
که روزی در کنار تو باشم
دیشب نیز مانند شب های دیگر
باز خواب تو را دیدم
و میدانم روزی تعبیر خواهند شد
و آن روز زیاد دور نیست
به ندای قلبم گوش کن
باور کن
من هرشب صدایت میزنم
باور کن
تو این صدای آشنا را باور کن
عشق همان ندای قلب ماست
تو تنها نخواهی ماند
صبر کن
صبر کن
روزی ما یکی خواهیم شد
کسی هست
در حقیقت رویای تو
کسی که در سکوت
صدایش را میشنوی
باور کن
باورکن
کسی هست که تو را دوست دارد
به ندای هرشب قلبم گوش کن
باورکن
باورکن
که تورا دوست دارم
وصبر کن
صبر کن
روزی ما یکی خواهیم شد

فقط برای تو خواهم خواند
آری فقط برای تو خواهم خواند
وهمیشه فکر وحواسم تو خواهی بود
وقتی باران می بارد
همه جا بوی تو را به سوی من می آورد
ومن همچنان امیدوار خواهم رفت
زمانی طول نخواهد کشید
که ما در کنارهم خواهیم بود
ومن برایت بارها شعر خواهم سرود
فقط برای تو خواهم خواند
آری فقط برای تو خواهم خواند
وهمیشه فکر و حواسم تو خواهی بود
ما قلبی سرشار از عشق داریم
وعشق تمامی موانع را از میان خواهد برد
زمانی طول نخواهد کشید
و من همیشه در کنارت خواهم ماند
وبرایت بارها شعر خواهم سرود
وتو لبخندت را همیشه نثارم خواهی کرد
ومن همه ی وجودم را
ما در کنار هم
وهمیشه دلتنگ هم خواهیم بود
ومن همچنان امیدوار خواهم رفت
از عاشقانه ترین سروده هایم
برای تو خواهم خواند
آری فقط برای تو خواهم خواند
فقط برای تو خواهم خواند

این چیزها بدرد من نمی خورند
این چیزها به درد من نمی خورند
تو درباره ی درک متقابل چه میدانی؟
تو از احساس مشترک؟
نه نه اینها حرفای تو هستند
آخ اینها بدرد من نمی خورند
نه اینها بدرد من نمی خورند
تو همه ی چیزهائی را میگوئی
که فقط مربوط به خود تو هستند
من آنها را می فهمم
وبا تمام وجود حسشان میکنم
اما این وسط احساس من چه می شود؟
تو هیچ یک از حرف های من را نمی فهمی
وباز هم حرف خودت را می زنی
اینها به درد من نمی خورند
نه اینها به درد من نمی خورند
من همیشه میخواستم بین ما چیزی نباشد
همیشه دوست داشتم ما یکی باشیم
اما اینجور نمی شود
نه اینجور نمی شود
تو از درک متقابل چه می دانی؟
آه تو از درک متقابل چه می دانی؟
هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
از ابتدا همین بوده
همیشه همین بوده
همیشه همین بوده

کنار من بیا
کنار من بیا عزیزم و
دوباره سر بر سینه ام بگذار
شعری را که دوست داشتی برایت سروده ام
شعری که تا کنون کسی نسروده
وآن را فقط برای تو
فقط برای تو سروده ام
کنارمن بیا و
سرت را بر سینه ام بگذار
وگوشت را به من بسپار
تابرایت
اینچنین زمزمه کنم
دست به دست هم
من وتو
فقط من و تو
می چرخیم ومی چرخیم
همچون نیلوفری
پیچ درییچ هم
گاهی گم می شویم
تا دور ها
زیر آبی نیلگون
کم رنگ می شویم
با خیال هم
قدم میزنیم
هر قدم جائی ست که
هیچگاه نبوده ایم
دست به دست هم
رقص کنان
دست به دست هم
رقص کنان
من وتو
فقط من وتو
فقط من وتو
فقط من وتو

رهایت میکنم
میدانم احساسم به تو همیشه
یکطرفه بوده
میدانم آخرین انتخاب تو هم
نخواهم بود
تورا به سرنوشتی
که در انتظار توست رها میکنم
من حقیقت را میدیدم وبا فکری باطل
خودم را فریب میدادم
تو در آسمان ها بودی و
من با بالهای خیال خام خود
به تمنای تو
می نشستم
آه من خودخواه بودم و
نمیدانستم چقدر
کمترم از تو
رهایت میکنم
رهایت میکنم تا بدانچه
لایق توست برسی
من
من همیشه
همیشه در مقابل توهیچ بوده ام

کاش در جنگل افکار تو
بچه آهوئی
سر گردان بودم
از تمام شاخ وبرگان ذهن تو
قدم بر میداشتم
تا بدانم
جوانه های ذهن تو
به عشق چه کسی
به رستن می اندیشند

دارم سعی میکنم اوضاع را درست کنم
دارم سعی میکنم اوضاع را درست کنم
ما میدانیم
هردوی ما
به زمان بیشتری نیاز داریم
پس به من فرست بده
ودیگر سوال نکن
دارم سعی میکنم اوضاع را درست کنم
دارم سعی میکنم اوضاع را درست کنم
خب همیشه
آنطور که میخواهیم
نمیشود
گاهی اوقات دیگر فکرمان
کار نمیکند
واین کمی زمان خواهد برد
پس به من فرصت بده
ودیگر سوال نکن
دارم سعی میکنم اوضاع را درست کنم
دارم سعی میکنم اوضاع را درست کنم






